Home
Categories
EXPLORE
True Crime
Comedy
Society & Culture
Business
Sports
TV & Film
Technology
About Us
Contact Us
Copyright
© 2024 PodJoint
00:00 / 00:00
Sign in

or

Don't have an account?
Sign up
Forgot password
https://is1-ssl.mzstatic.com/image/thumb/Podcasts221/v4/48/2d/3b/482d3b70-2052-0449-cdf1-f8f4303feae0/mza_6083960186262661990.png/600x600bb.jpg
حسین منزوی | با صدای خودش
شهروز کبیری
16 episodes
1 week ago

اینجا شعرهای حسین منزوی را با صدای خودش خواهیم شنید.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk

Show more...
Arts
Society & Culture,
History
RSS
All content for حسین منزوی | با صدای خودش is the property of شهروز کبیری and is served directly from their servers with no modification, redirects, or rehosting. The podcast is not affiliated with or endorsed by Podjoint in any way.

اینجا شعرهای حسین منزوی را با صدای خودش خواهیم شنید.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk

Show more...
Arts
Society & Culture,
History
https://cdn-arch.shenoto.com/shenoto-album/a0388878-7e60-44b1-b3bc-daedc37729a9/cover/3000.jpg
حسین منزوی | مردی که خاکستری بود
حسین منزوی | با صدای خودش
4 minutes 10 seconds
10 months ago
حسین منزوی | مردی که خاکستری بود

▨ شعر: مردی که خاکستری بود

▨ شاعر: حسین منزوی

▨ با صدای: حسین منزوی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــ

این شعر را شاعر در رثای خودش و جوانی از دست رفته، سروده است

ــــــــــــــــــــ

می‌آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود

خرد و خراب و خمیده؛ تمثیل ویران‌تری بود


مردی که در خواب‌هایش، همواره یک باغ می‌سوخت

آن‌سوی کابوس‌هایش، خورشید نیلوفری بود


وقتی که سنگ بزرگی‌، بر قلب آینه می‌زد

می‌گفت خود را شکستم، کان خود نه من؛ دیگری بود


می‌گفت با خود:کجا رفت آن ذهن پالوده‌ی پاک

ذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بود


افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتاب‌اش

زیبا و رنگین و روشن؛ تصویر خوش‌باوری بود


طفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببندد

تنهاترین آرزویش، یک قصه انگشتری بود


افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه

تا صبح مانند نارنجِ جادو، آبستن صد پری بود


دردا که دیری‌ست دیگر، شور سحرخیزی‌اش نیست

آن چشم‌هایی که هر صبح، خورشید را مشتری بود


دردا که دیری‌ست دیگر، زنگ کدورت گرفته‌ست

آیینه‌ای کز زلالی، صد صبح روشنگری بود


اکنون به زردی نشسته‌ست، از جرم تخدیر و تدخین

انگشت‌هایی که یک روز، مثل قلم جوهری بود

حسین منزوی | با صدای خودش

اینجا شعرهای حسین منزوی را با صدای خودش خواهیم شنید.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk