
«راستش خودم هم نمیدونم چرا اینهمه طول کشید تا مهسا بیاد خوشحالی و یه چای کنار هم بنوشیم.
داستان من و مهسا از یه روز دویدن کنار هم گره خورد…
و بعد، از کنار من بودن تو همهٔ مراحل این پادکست، رسید به روزی که نشست روبهروم و شد مهمونِ خونهٔ خودش.
شاید واقعاً وقتش باید میرسید.
مهسا از همون روز اول تو حیاط خوشحالی بوده…
وقتی لوگوی خوشحالی فقط یه خطِ دستنویسِ عجولانه روی یه تیکه کاغذ بود،
این مهسا بود که گرفتش، درستش کرد، شکل داد و تبدیلش کرد به نشونهای که خیلیا با دیدنش لبخند میزنن.
هر وقت کارم گیر میکرد،
هرجا لازم بود یکی بیاد کمک کنه،
مهسا سریع خودش رو میرسوند…
بیسروصدا، بیادعا.
تو پستها، پشتصحنه، تو حالوهوای خود خوشحالی…
همیشه بود.
خلاصه…
کِرَم نمود و فرود آمد،
که این خونه، از اول هم خونهٔ خودش بود.»
پینوشت:
مهسا خودش پادکستر و کتابخونِ حرفهایه.
اگه دوست دارین صداش رو تو پادکست خودش هم بشنوین،
اینم آدرسش 👇
https://castbox.fm/vc/6313437»