
راینا تازگی ها زیاد دلتنگی پدربزرگش را می کرد. ولی حالا دیگه حتی نمی توانست توی ماشین بپرد و بعد از چند ساعت رانندگی خودش را توی حیاط زیبای پدربزرگ زیر آن درخت تنومند پبدا کند. پدر بزرگ همیشه می گفت خودت باید بتونی سکوت بکنی.
نویسنده: فرنگیس آریان پور