
@adabparsi365 در صدویازدهمین نشست شاهنامهخوانی انجمن ایرانشهر (۲۳ آذر ۱۴۰۴)، ادامه داستانهای شگفتانگیز اسکندر در شاهنامه فردوسی را پی میگیریم. در این بخش، اسکندر در جستجوی جاودانگی راهی سرزمین ظلمات میشود تا «آب حیات» (آب حیوان) را بیابد، اما این خضر است که به این راز دست مییابد.همچنین در این نشست به ماجرای عجیب قوم یأجوج و مأجوج و ساختن سد معروف اسکندر برای جلوگیری از هجوم آنها میپردازیم و نمادشناسی این داستانها، از جمله «درخت سخنگو» و مفهوم حسرت و مرگ را بررسی میکنیم. در این گفتار، آقای ملکی ما را از میدانهای نبرد و فتوحات نظامی دور کرده و به تاریکترین و مرموزترین بخش از سفر اسکندر در شاهنامه میبرد. اسکندر که جهان را به زیر فرمان خود درآورده، اکنون به روایت آقای ملکی، به دنبال تسخیر چیزی فراتر از زمین است: مرگ. او با شنیدن راز «آب حیات» از زبانی پیری خردمند، سفری پرخطر را به سوی «ظلمات» آغاز میکند؛ جایی که خورشید غروب میکند و هرگز طلوع نمیکند.نکات کلیدی در تحلیل آقای ملکی:همسفر مرموز و نقش خضر: آقای ملکی به نقش کلیدی خضر نبی به عنوان راهنما اشاره میکند و تقابل خرد معنوی او را در برابر جاهطلبی دنیوی اسکندر تشریح مینماید. چنانکه در ادبیات ما نیز بر این همراهی تأکید شده است:۱ قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | ظلمات است بترس از خطر گمراهی ۱دو راهی سرنوشت: در روایت آقای ملکی میشنویم که چگونه در دل تاریکی مطلق، مسیر خضر و اسکندر جدا میشود. خضر به چشمه میرسد، تن میشوید و جاودانه میشود؛ اما اسکندر، با تمام سپاه و مهرههای درخشانش، راه را گم میکند. آقای ملکی این رویداد را نمادی از برتری «بصیرت درونی» بر «قدرت بیرونی» میدانند.ملاقات با فرشته مرگ: نکتهٔ تکاندهندهای که در این بحث مطرح میشود، رویارویی اسکندر با اسرافیل است. به جای آب زندگی، اسکندر با فرشتهای روبرو میشود که صور در دست، منتظر پایان جهان است و با فریادی سهمگین، پوچیِ آرزوی جاودانگی جسمانی را به اسکندر نهیب میزند.حکایت سنگهای پشیمانی: آقای ملکی با بیانی شیرین، تمثیل «سنگهای پشیمانی» را بازگو میکنند. سپاهیان در تاریکی با ندایی غیبی روبرو میشوند که میگوید از سنگهای زیر پایتان بردارید، اما چه بردارید و چه برندارید، پشیمان خواهید شد! وقتی به روشنایی میرسند، میبینند سنگها جواهر بودهاند؛ آنان که برنداشتند پشیمانند و آنان که برداشتند، حسرت میخورند که چرا بیشتر برنداشتند. این حکایت، استعارهای عمیق از فرصتهای محدود زندگی است.از جاودانگی فردی تا مسئولیت مدنی (سد سکندر): در نهایت، آقای ملکی توضیح میدهند که چگونه اسکندر پس از شکست در کسب عمر ابدی، با ساختن سدی عظیم در برابر یأجوج و مأجوج، مسیرش را تغییر میدهد. او میآموزد که به جای «عمر جاوید»، باید با خدمت به خلق و ایجاد امنیت، «نام جاوید» از خود به یادگار بگذارد.سد سکندر و مقابله با یأجوج و مأجوج اسکندر به شهری میرسد که مردمانش از هجوم قومی وحشی به نام «یأجوج و مأجوج» در امان نیستند. این موجودات اینگونه توصیف شدهاند:• ظاهر: چهرهای چون شیر، زبانی سیاه، چشمانی چون خون، دندانهایی چون گراز، و بدنی پر از موی سیاه.• ویژگی فیزیکی: گوشهایی بسیار بزرگ دارند که یکی را بستر و دیگری را لحاف خود میکنند.• تولید مثل: هر ماده از آنها هزار بچه میزاید.• عادات: با آمدن بهار و طوفانهای دریایی (تنین) به سرزمینها هجوم میآورند. ابتدا از موجودات دریایی و سپس از گیاهان تغذیه میکنند. صدایشان در زمستان نازک و در بهار کلفت میشود.ساخت سدمردم شهر از اسکندر برای رهایی از این قوم کمک میخواهند. اسکندر با این شرط که گنج و هزینه از او باشد و کار و رنج از مردم، ساخت سدی عظیم را آغاز میکند.• مصالح: آهن، روی، مس، سرب، گچ، سنگ، هیزم، گوگرد، نفت، روغن و حتی گوهرهای قیمتی.• فرآیند ساخت: اسکندر فیلسوفان و استادکاران را گرد میآورد. دو دیوار در دو سوی کوه ساخته میشود و فضای میان آن را با لایههایی از فلزات، زغال (انگشت)، گوگرد و سایر مصالح پر میکنند. سپس با کمک دم آهنگریِ صدهزار آهنگر، آتش را در آن میدمند تا تمام مواد گداخته شده و با هم درآمیزند و آلیاژی یکپارچه و نفوذناپذیر پدید آورند.• ابعاد سد: ارتفاع دیوار به ۵۰۰ رَش (حدود ۳۰۰ متر) و پهنای آن به ۱۰۰ باز (بیش از ۱۰۰ متر) میرسید.با ساخت این سد، راه یأجوج و مأجوج برای همیشه بسته شد و آن سرزمین به آرامش رسید. این داستان نیز از افسانههای مشهور در ادبیات فارسی است که در آثار دیگر، از جمله دیوان حافظ، به آن اشاره شده است