اینجا تعدادی از برجستهترین غزلهای معاصر ایران را با صدای خود شاعر خواهیم شنید.
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
در کنار غزلها، گاهی قطعه و قصیده و... نیز منتشر میشود. ضمنا، قصیدهها در یک پادکست جداگانه منتشر میشود که میتوانید آنرا هم دنبال کنید.
برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
اینجا تعدادی از برجستهترین غزلهای معاصر ایران را با صدای خود شاعر خواهیم شنید.
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
در کنار غزلها، گاهی قطعه و قصیده و... نیز منتشر میشود. ضمنا، قصیدهها در یک پادکست جداگانه منتشر میشود که میتوانید آنرا هم دنبال کنید.
برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
▨ نام شعر: لالپرست (کمالِ دار برای من کمال پرست)
▨ شاعر: محمدعلی بهمنی
▨ با صدای: محمدعلی بهمنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
___________
شدیدا به شما پیشنهاد میکنم آلبوم صوتی «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود» را از بیپ تیونز تهیه کنید. این آلبوم شامل ۱۳ غزل ناب، با صدای شاعر است.
___________
در این زمانهی بی هایو هویِ لالپرست
خوشا به حالِ کلاغانِ قیلوقال پرست
چگونه شرح دهم لحظهلحظهی خود را
برای این همه ناباورِ خیالپرست؟
به شبنشینیِ خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهیِ زلالپرست
رسیدهها چه غریب و نچیده میافتند
به پایِ هرزهعلفهای باغِ کالپرست
رسیدهام به کمالی که جز اَنالحق نیست
کمالِ دار برای منِ کمالپرست
هنوز زندهام و زنده بودنم خاری است
به تنگ چشمیِ (چشم تنگی) نامردمِ زوالپرست
▨
محمدعلی بهمنی
از کتاب شعر: گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
صفحهی ۱۹
ــــــــ
در خوانشِ شاعر از مصرع آخر، گفته شده «تنگ چشمیِ» ولی در کتاب (چاپ هشتم در اختیار بنده هست) نوشته شده: «چشم تنگی»
▨ نام شعر: اگر ز گور به جایی دری نباشد چه؟
▨ شاعر: حسین جنتی
▨ با صدای: حسین جنتی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر ز گور به جایی دری نباشد چه؟
وگر تمام شود محشری نباشد چه؟
گرفتم اینکه دری هست و کوبهای دارد
در آن کویر، کسِ دیگری نباشد چه؟
کفنکشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم
دبیرِ محکمه را دفتری نباشد چه؟
چنین که زحمتِ پرهیز بردهام اینجا
به هیچ کرده اگر کیفری نباشد چه؟
شرابِ خُلَّرِ شیراز دادهام از دست
خبر ز خمرهی گیراتری نباشد چه؟
برنده کیست در این بازی سیاه و سفید؟
در آن دقیقه اگر داوری نباشد چه؟
▨
حسین جنتی
▨ نام شعر: زنی که صاعقهوار آنک
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد
فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد
هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد
که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد
کیام ،کیام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد
دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد
زنی چنين که تويی بی شک ،شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصوّر ديرينه ،که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گيسويت ،هوای خويش بپالايم
در اين قفس که نفس در وی، هميشه طعم لجن دارد
▨ نام شعر: سلام بر تو ای جنون
▨ شاعر: یوسفعلی میرشکاک
▨ با صدای: یوسفعلی میرشکاک
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام بر تو ای جنون! که میدهی فراریام
از این حصارِ دلشکن به جاده میسپاریام
هزار بار بردهای به بادها سپردهای
دوباره خسته دیدهای به دست خود حصاریام
جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا
به دست کهنهخصمِ خود چگونه می گذاریام؟
غریبهام هنوز هم اگرچه دستِ دوستان
چو مار میخزد برون ز آستین به یاریام
همیشه بیم داشتم که گر ز پا درافکند
زمانهام به دشمنی ز خاک برنداریام
ز خاک برنداشتی، نمانده جایِ آشتی
چه بیهدهست این که سر به شانه میگذاریام
▨
یوسفعلی میرشکاک
▨ نام شعر: نفس باد صبا
▨ شاعر: حضرت حافظ
▨ با صدای: بهاءالدین خرمشاهی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
نفسِ بادِ صبا مشکفشان خواهد شد
عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جامِ عقیقی به یمن (سمن) خواهد داد
چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل
تا سراپردهٔ گل نعرهزنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی
مایهٔ نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟
ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید
از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد
گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود
چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟
حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود
قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد
▨
حافظ
▨ نام شعر: عکس مرا به سینه ی دیوار قاب کن
▨ شاعر: مهدی فرجی
▨ با صدای: مهدی فرجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
این مستهای بیسروپا را جواب کن
امشب شبِ من است، مرا انتخاب کن
مهمانِ من تمامی اینها و پای من
قلیان و چای مشتریان را حساب کن
تمثال شاعرانهی درویش را بکَن
عکس مرا به سینهی دیوار قاب کن
هی قهوهچی! ستاره به قلیان من بریز
جای زغال، روشنش از آفتاب کن
انگورهای تازهی عشقی که داشتم
در خمرههای کهنه بخوابان، شراب کن
از خون آهوان بده ظرفی که تشنهام
ماهیچهی فرشته برایم کباب کن
از نشئه خلسهای بده، از سُکر جرعهای
افیون و می بیار، بساز و خراب کن
دستم تهی است هر چه برایم گذاشتی
با خندههای مشتریانت حساب کن
▨
مهدی فرجی
▨ نام شعر: پسته
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
______________
کودک روانه از پی بود، نقنقکنان که من پسته
پول از کجا بیارم من؟ زن ناله کرد آهسته
کودک دوید در دکان، پایی فشرد وعَرّی زد
گوشش گرفت دکاندار: کو صاحبت، زبان بسته
مادر کشید دستش را: دیدی که آبرومان رفت؟
کودک سری تکان می داد؛ دانسته یا ندانسته
یک سیر پسته صد تومان! نوشابه، بستنی... سرسام!
اندیشه کرد زن با خود، از رنجِ زندگی خسته :
دیروز گردوی تازه دیده است و چشم پوشیدهست
هر روز چشمپوشیهاش با روزِ پیش پیوسته
کودک روانه از پی بود، زن سوی او نگاه افکند
با دیدهای که خشمش را باران اشکها شسته
ناگاه جیب کودک را پر دید ــ وای! دزدیدی؟
کودک چو پسته میخندید، با یک دهان پر از پسته
▨
سیمین بهبهانی
▨ نام شعر: برای تو بمیرم (غارتگر دلها)
▨ شاعر: سید کریم امیری فیروزکوهی
▨ با صدای: سید کریم امیری فیروزکوهی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
مَپْسند که دور از تو برای تو بمیرم
صیدِ تو شدم تا که به پای تو بمیرم
هر عضو ز اعضای تو غارتگرِ دلهاست
ای آفتِ جان! بهرِ کجای تو بمیرم؟
با من همه لطف تو هم از روی عتاب است
تا هم ز جفا، هم ز وفای تو بمیرم
گر عمر ابد خواهم از آن است که خواهم
آنقدر نمیرم که به جایِ تو بمیرم
آخر دلِ حساس، تو را کُشت «امیرا»
ای کُشتهٔ احساس، برای تو بمیرم
▨
سیّد کریم امیری فیروزکوهی
متخلص به امیر
تاریخ خوانش: چهارم آبانماه ۱۳۵۳
▨ نام شعر: دوباره میسازمت وطن
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
دوباره میسازمت وطن، اگرچه با خشت ِ جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگرچه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گُل، به میل نسل ِ جوان ِ تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک ِ روان ِ خویش
دوباره، یک روز ِ روشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
کسی که «عظم رمیم*» را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق، بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی ، بجاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
ــــــــــــــ
* عظم رمیم: ( عظم + رمیم ) استخوان پوسیده
ــــــــــــــ
در این خوانش بیت معروف زیر موجود نبود:
اگر چه صد ساله مردهام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعرهی آنچنان خویش
▨ نام شعر: شتر (نگاه کن به شتر آری)
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
__________
و نگاه کن به شتر، آری، که چهگونه ساخته شد، باری
نه زآب و گل که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دیدهفریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا ز شیار شوره نشان دارد
چو خطوطِ خشک پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هر آنچه مایهی آگاهی
و تو این تهیشده را باید ز کدام هیچ بیَنباری
و در این تهیشده میبینی هَیَمانِ اُشترِ عَطشان را
که جنون برآمده با صبرش نرود سبک به گرانباری
و جنون دو نیشهی رخشان شد، به صف خشونت دندانها
که ز صبر کینه به بار آید که ز کینه، زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری
▨
سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران
▨ نام شعر: ای با تو درآمیخته چون جان تنم امشب
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
ای با تو در آمیخته چون جان تنم امشب
لعلت گل ِ مرجان زده بر گردنم امشب
مریم صفت، از فیض تو ــ ای نخل برومند
آبستن رسوایی فردا، منم امشب
ای خشکی پرهیز که جانم ز تو فرسود
روشن شودت چشم، که تَر-دامنم امشب
مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم
از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب
آن شمع فروزندهی عشقم که برد رشک
پیراهن فانوس به پیراهنم امشب
گلبرگ نیم شبنم یک بوسه بسم نیست
رگبار پسندم که ز گل خرمنم امشب
آتش نه، زنی گرمتر از آتشم ای دوست
تنها نه به صورت، که به معنی زنم امشب
پیمانهی سیمین ِ تنم، پر مِی عشق است
زنهار از این باده، که مرد افکنم امشب
▨
سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران
▨ نام شعر: چشمی کنار پنجرهی انتظار (شبزندهدار)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
ای دل! به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغِ پُرشکوفه که پرسد بهار کو
نقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماست
نقشی بلندتر زدهایم، آن نگار کو
جانا، نوای عشق، خموشانه خوشتر است
آن آشنای ره که بُوَد پردهدار کو
ماندم در این نشیب و شب آمد، خدای را
آن راهبَر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس ستم که بر سرِ ما رفت و کس نگفت
آن پیکِ رهشناسِ حکایتگزار کو
چنگی به دل نمیزند امشب سرود ما
آن خوشترانه چنگیِ شبزندهدار کو
ذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس، آن جوانیِ شادیگسار کو
یک شب، چراغِ روی تو روشن شود ولی
چشمی کنار پنجرهی انتظار کو
خون هزار سروِ دلاور به خاک ریخت
ای سایه، هایهایِ لبِ جویبار کو؟
▨
هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
از دفتر شعر «آهی و راهی»
▨ نام شعر: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
▨ شاعر: قیصر امین پور
▨ با صدای: قیصر امین پور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهٔ پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آیندههای ما
▨
قیصر امینپور
از دفتر شعر دستور زبان عشق
▨ نام شعر: ای درخت معرفت
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ موسیقی: قطعه طُرقه از کیهان کلهر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
ای درخت معرفت! جز شک و حيرت چيست بارت؟
يا که من باری نديدم غير از اين بر شاخسارت؟
بر زمينت کِشت و بردت سر به سوي آسمانها
باغبانِ شوخ چشمِ پير و پنهان آبيارت
يا بر آی از ريشه و چون من به خاکِ مرگ در شو
تا نبينم سبز زين سان هم زمستان هم بهارت
يا از آن سر شاخههای دور و پنهان از نظرها
ميوهای ديگر فرو افکن برای خواستارت
حاصلي جز حيرت و شک، ميوهاي جز شک و حيرت
چيست جز اين؟ نيست جز اين؛ ای درختِ پير، بارت
عمرها خوردی و بردی غير از این باری ندادی
حيف، حيف از اين همه رنجِ بشر در رهگذارت
چند و چونِ فيلسوفان چون بَرِ ديوارِ ندبه است
پيرک چندی زنخزن* ريشجنبان در کنارت
اي کلاغ صبحهای روشن و خاموش برفی
خوشتر از هر فيلسوفی دوست دارم قار قارت
چیستی و از کجایی ای گیاه ریشه در گم
و ای بنفشهی اطلسی، ديگر شناسم من تبارت
شهرِ افلاطونِ ابله ديده تا پس کوچههايش
گشته وز آن بازگشتم میکند شربش خمارت
ما غلامانيم و شاعر در فنون جنگ ماهر
سنگ چون اردنگ میسازيم، ای ابله! نثارت
وعدههای اين همه نقل است و عقلِ دیرباور
شاخهای از توست؛ چون بپذيرد اين شعر و شعارت؟
پال پال* و کور مالان من چو عمری خرج کردم
زير سردِ بیمروتسایهات؛ يعنی حصارت
چون گشودم چشمِ عبرت ناگهان ديدم که بیگه
پردهای برفينه پوشيده سرم؛ يعنی غبارت
من غبارِ گردباد آسا بسی در دور و نزديک
ديدهام اما نديدستم که آيد زان سوارت
سوی شهرِ خويش آيم باز و ديوار از هوايش
زان که ديوار آهنين مُلکیست هيچستان ديارت
گلبُن داوودیِ پاييز روشن خواهد اميد
کآی درختِ معرفت جز شکّ و حيرت نيست بارت
▨
مهدی اخوان ثالث
تهران - خرداد ماه ۱۳۶۴
▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر)
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته است
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
قراربخش دلم، تاب گاهوارهی توست
تو ای شکوفهی ایام آرزومندی
بمان که دیدهی من روشن از نظارهی توست
نگاه پاک توام صبح آفتابی بود
کنون چراغ شبم چشم پرستارهی توست
به یک اشاره مرا رخصت پریدن بخش
که مرغ وحشی دل رامِ یک اشارهی توست
به پارهکردن اوراق هر کتاب مکوش
دلم کتاب پریشان پارهپارهی توست
شبی نماند که بیگریهام به سر نرسید
زلال اشک پدر، برق گوشوارهی توست
دلم چو موج، به سر میدود ز بیم زوال
کرانهای که پناهش دهد، کنارهی توست
خجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-!
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
▨
نادر نادرپور
از کتاب: گیاه و سنگ، نه آتش
به تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۴۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده است.
پی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراکگذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم.
▨ نام شعر: خونریزیِ خزان
▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی
▨ با صدای: شهروز
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
چگونه دوست ندارم من این دیاران را
که هر شقایقش آیینهای است یاران را
تمامِ هستیِ من در شطِ سَحَر جاریست
چو یاد آورم آن روشنیتباران را
سپیده آینهگردانِ روحشان بادا!
که روشنایِ دگر داد روزگاران را
بهارِ زخمیِ این باغ، دلکش است هنوز
اگرچه نغمه به لب خشک شد هزاران را
قبایِ میرغضب سبز و خنجرش سُرخ است
مخور فریبِ دروغ این سیاهکاران را
بهوش باش که خونریزیِ خزان کوشد
که روحِ باغ فرامُش کند بهاران را
▨
محمدرضا شفیعی کدکنی
▨ نام شعر: ساحلِ دیگر
▨ شاعر: سید کریم امیری فیروزکوهی
▨ با صدای: سید کریم امیری فیروزکوهی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
تَپَد هر عضوِ من در وحشت از خود، چون دلِ دیگر
که دارم مشکلی چون خویشو این هم مشکلِ دیگر
به یک دل نه، به صد دل جان نثارِ عشق میکردم
اگر میداشتم در سینهٔ خود صد دلِ دیگر
به شمعِ کشته مانَد حالِ مرگِ ناتمام من
که تا سوزم به شبهای دگر در محفلِ دیگر
به خویِ پیر زایل کردم از غفلت جوانی را
ندارد هیچ پیری یاد، چون من غافلِ دیگر
به پایِ کاروانِ هستی از سرمنزلِ خلقت
چو گرد افتان و خیزان میروم تا منزل دیگر
صفاپروردِ آب و خاکِ دل چون گلبنِ عشقم
ندارم ذوقِ هیچ آب و گل از آب و گلِ دیگر
جهان چون کویِ لیلی مهدِ عشقِ جانفزا میشد
اگر میداشت صد چو مجنون، عاقل ِ دیگر
چنان لبتشنهی آسودگی چون موجِ این بحرم
که با سر میدوم از ساحلی تا ساحلِ دیگر
به عمرِ آرزو ماند امیر ایّامِ عمرِ من
که جز کاش و اگر هرگز ندارد حاصلِ دیگر
▨
سیّد کریم امیری فیروزکوهی
متخلص به امیر
تاریخ خوانش: چهارم آبانماه ۱۳۵۳
▨ نام شعر: ارغنون خدا
▨ شاعر: استاد شهریار
▨ با صدای: استاد شهریار
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــ
برو که خُرده گرفتن به عاشقان نه رواست
که دست عقل ِ تو از نخل ِعشق ِما کوتاست
قُماش ِ عشق به مقیاس ِ علم و عقل مسنج
که بارگاه ِ دل از کارگاه ِمغز جداست
به عشق اگر نه به سیمی، به ساز ِشعر مپیچ؛
که شعر نغمهی عُشّاق ِ ارغنون ِ خداست
به سوز ِ سینهی ما تعبیه است، بیسیمی
که ضبط صوت ِ سخنگوی عالم بالاست
چه نفحه در نی ِ داوود میدمد که هنوز
به جرعهای که گرو وا ستاندنش مشکل
هنوز خرقهی حافظ به رهن ِ میکدههاست
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
ـــــــــــــــــــ ▨ ـــــــــــــــــــــ
متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
▨ نام شعر: ای بسته تو در تو
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
ای بسته تو در تو، بر گردِ من دیوار!
یک روز خواهم رُست، از این پیازینوار
روزی تنِ نازک در نور خواهم شُست
تا بخشدم خورشید، زان حلهٔ زرتار
برق سحرگاهان، بر نیزهٔ طُردم
یک روز خواهد ریخت اندیشهٔ پیکار
بالاگرفتن را خواهم پذیرا شد
پیوسته در تمدید، آهسته در تکرار
رنگینکمان در من، انگاره خواهد بست
کز هفت آرایش، رنگین کنم رخسار
گلبرگ نیلی را، بر باد خواهم داد
آشفته خواهم کرد، ابریشمین دستار
تکبیر خواهم گفت، در کوه چون زنبق
گر صبح بنماید، آیینه بیزنگار
آه ای پیازینوار! یک روز خواهم دید
روییدهام ناگاه، پوسیدهای ناچار
▨
سیمین بهبهانی
▨ نام شعر: ای دوست
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله به دیار دیگر پرواز کرد. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «آخرین دیدار» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید
ــــــــــــــــــــــــ
ای دوست! ای شفق، قدح ِ خونفشان ِتو
وی لالهزار، زمرهی دُردیکشان ِتو
کیخوب میشود؟ به کدامین چهل شفا
آن چار زخم ِسوختهی خونفشان ِتو
با سبزهزار ِپیرِهن و لالهزار ِزخم
شرمنده از بهار نیامد، خزان ِتو
از سرب و خون و آتش و ایثار و عشق و مرگ
پرداخت قصّهگوی ِ قَدَر، داستان ِتو
پیچیدهشد در آتش و خون، چرخ ِ واژگون
وقتی گرفت صاعقه در ارغوان تو
آیا چه دید در دم آخر که باز ماند
وقتی نگاه کرد به شب، دیدگان ِتو
کآنگونه سرد و یخزده هرگز نبوده بود
در چشمخانهها، نگه ِ مهربان ِتو
چون عبهر رها شده بر دشت ِسرخگل
در خون نشسته بود کران تا کران تو
میجویدت هنوز؛ که عادت نکرده است
چشمم به جای ِخالی ِسرو ِجوان ِتو
تا از کدام بید ِتبر خوردهای که سوخت
در جنگلی که نیست، بگیرد نشان ِتو