
ظاهرش آروم و کودکانه بود، ولی از اون آرومیها که آدمو گول میزنه…
یه هیجانِ بازیگوش زیر پوستش داشت؛
جوری که تو بازیها، حریفِ همه میشد.
بلد بود ظرافتش رو کِی و کجا خرج کنه،
زرنگیش هم همیشه دمِ دستش بود.
همین دو تا ویژگی، بزرگ که شد، افتادن دستِ نخ و سوزن
و نقشهایی ساختن؛ خوشحال، خوشرنگ، ظریف.
اون بچهای که یه روز سبکسرانه از ستون بالا میرفت،
حالا انگار از ستونِ هنر بالا رفته، سبکبال…
و برای خودش یه جایگاه ساخته.