All content for فصل ناگفته تاریخ is the property of PersianBMS and is served directly from their servers
with no modification, redirects, or rehosting. The podcast is not affiliated with or endorsed by Podjoint in any way.
مجموعهای از نمایشنامههای رادیویی رسانه PersianBMS
نام من عبدالبهاء، صفت من عبدالبهاء، حقیقت من عبدالبهاء، زیرا عبودیت جمال مبارک اکلیل جلیل من است و خدمت کل بشر، آیین دیرین. هیچ اسمی و رسمی و ذکری جز عبدالبهاء ندارد و نخواهد داشت. این است آرزوی من و این است غایت قصوی من و این است حیات ابدیه من.
حضرت عبدالبهاء پس از ۳ سال سفری که به اروپا و امریکا داشتند، به حیفا برگشتند... همه در اشتیاق بازگشتشان بودند... اعضای خانواده آنقدر مشتاق دیدار ایشان بودند که برای ملاقات به مصر سفر کردند... سرانجام اوایل دسامبر ۱۹۱۳ میلادی ایشان به مقصد حیفا سوار بر کشتی شدند و با استقبال تعداد زیادی در سالن مرکزی بزرگ منزلشان، لحظاتی پرشور را با خانواده و دوستان گذراندند.
حضرت عبدالبهاء انواع وحدتهای لازم برای جهان امروز را به صورت ۷ شمع توصیف میکنند که جهان تاریک از جنگ و اختلاف را به نور وحدت روشن میکند: شمع وحدت سیاسی، وحدت آراء در امور عظیمه، وحدت آزادی، وحدت دینی، وحدت وطنی، وحدت نژاد و وحدت زبان.
حضرت عبدالبهاء پس از سه سال به سرزمین حیفا برگشتند که مصادف با جنگ جهانی اول بود، اما پیروانشان در غرب، شروع به تلاش در انتشار تعالیم دوازدهگانه که اساس صلح بود کردند و خدمت به جامعه نمودند.
در کشورهای دوردست عالم، دوستان حضرت عبدالبهاء با درماندگی میخواستند بدانند که ایشان در امان هستند یا خیر. سه سال طولانی و سخت از شروع جنگ میگذشت. نیروهای ارتش در نبردهایی شدید برای تسلط بر سرزمینی مقدس با یکدیگر میجنگیدند و این جریانات و اخبار در روزنامههای سراسر عالم گزارش می شد.
پس از ۲۳۹ روز حضرت عبدالبهاء به قصد ترک آمریکا به اسکلهای که کشتی سِدریک در آنجا پهلو گرفته بود میروند. اسکله مملو از جمعیتی بود که برای بدرقه ایشان در آنجا ایستاده بودند. برخی با اندوه اشک میریختند، افرادی دلشکسته به محبوبشان که در عرشه کشتی با همراهان ایستاده بودند و برایشان دست محبت تکان میدادند مینگریستند. آنقدر بدرقهکنندگان ایستادند تا دیگر چهره مهربان محبوبشان از نظر محو شد.
حضرت عبدالبهاء به شیکاگو میرسند و جمعیت کثیری در دو صف، در ایستگاه قطار از ایشان استقبال نمودند... ایشان از میان آن صف باشکوه، قدم میزنند و یک به یک استقبالکنندگان را مورد عنایت قرار میدهند و بعد از سه روز ایشان با همراهانشان برای سفر به کِنوشا و ویسکانسین آماده میشوند... وقتی به ایستگاه تشریف میبرند قطار مورد نظری که با آن قرار بوده سفر کنند را از دست میدهند.
در کلیسای (یونی تِری یَن) کشیش قسمتی از کتاب اسحاق نبی را قرائت میکند که فرمودهاند موعودی از مشرق زمین میآید و همه با توجه به این بشارت حس میکردند آن کلمات برای چنین روزی و چنین شخصیت روحانی نوشته شده است. سخنرانی حضرت عبدالبهاء بسیار مشتاقانه دریافت شد. مخصوصا تاثیر مناجاتی که تلاوت فرمودند و در ۹ سپتامبر سفرشان در کانادا به پایان میرسد و به سمت تورنتو حرکت میکنند.
دیدار و معارفه... حضرت عبدالبهاء رهبر نهضت بهائی که ۶۰ سال به خاطر عقیده مذهبیاش زندانی و تبعید بوده است... مژده باد مژده باد که شرق و غرب دست در آغوش یکدیگر شدند... قلوب اطفال بسیار صاف و ساده است... انسان باید قلبش مانند قلوب اطفال باشد و از هر آلایشی پاک و پاکیزه... مقام حضرت عبدالبها، من بنده بندگان خدا هستم.
حضرت عبدالبهاء در واشینگتن دیسی پایتخت ایالات متحده که وطن بسیاری از رهبران اجتماع بود، تعداد زیادی از افراد مهم و مشهور، کاوشگران، سناتورها، رهبران تجاری، دانشمندان و خبرنگاران تمام مطبوعات را تحت تاثیر تعالیم الهی قرار میدادند و با روی خوش میپذیرفتند. تقاضای دیدار ایشان بسیار بود و با آن حجم ملاقاتها و جلسات، هرگز ابراز خستگی نکردند... از جمله افرادی که در آنجا ملاقات نمودند لوئیس جری گرگوری بود.
خبرنگاران زیادی برای تهیه گزارش به ملاقات حضرت عبدالبها با شوق میآمدند. اما برای بعضی حضور ایشان، گاهی تنها کنجکاوی و شک به همراه داشت. مانند مِری ویلیامز . او از معدود زنان خبرنگار بود که به جهت ملاقات پرکنایه از افراد مشهور و با تصاویر تند فکاهی به قلم خودش شهرت یافته بود.
شش روز بیشتر از ورود حضرت عبدالبهاء به نیویورک نگذشته بود که توجه رسانهها به فاجعهای بزرگ جلب شد. حضرت عبدالبهاء در این مورد فرمودند: «وقتی به آنان فکر میکنم حقیقتا متاثر میشوم، ولی با وقوف به این نکته تسلی مییابم که عوالم الهی لایتناهیست. اگر چه از این عالم محروم گشتهاند ولی در عالم بالا فرصتهای دیگری برایشان وجود دارد. چنانچه حضرت مسیح فرمود در خانه پدر من منزل بسیار است.»
حضرت عبدالبهاء در اولین سخنرانی عمومی در لندن پیام یگانگی نوع بشر را با همه در میان گذاردند. گر چه شنوندگان ایشان را نمیشناختند ولی به سرعت روح سخنان ایشان را گرفتند. ایشان در لندن دور جدیدی از قوای بشریت را اعلان فرمودند و جهان را به صورت یک باغ توصیف فرمودند.
با انقلاب ترکان جوان در دولت عثمانی، سلطان عثمانی عزل و حکومت جدید، اعلام کرد که همه زندانیان دینی و سیاسی آزاد هستند. مقامات عکا تلگرافی به استانبول زدند و پرسیدند که آیا حضرت عبدالبهاء نیز آزاد میشود و پاسخ مثبت بود. حضرت عبدالبهاء از ۹ سالگی در تبعید پدر از ایران همراهشان بودند و تا ۱۰ سال در بغداد، استانبول، ادرنه و در سال ۱۸۶۸ میلادی در عکا، به مدت ۴۰ سال و سپس ۱۰ سال در حیفا زندانی و تحت نظارت ماموران بودند، سرانجام میتوانستند به ماموریت بعدی خود ادامه دهند.
در سال ۱۸۹۴ میلادی که دو تن از بهائیان به آمریکا مهاجرت نمودند، توانستند تعداد زیادی از نفوس را با آیین حضرت بهاءالله و فرزندشان حضرت عبدالبهاء آشنا کنند، رفته رفته با تلاش پیروان و مومنین جدید در آن خطه، دیانت بهائی منتشر میشد و در این میان آقای ادوارد گتسینگر و همسرشان لوا سهم قابل توجهی داشتند. آن دو تن توانستند با عشقی که به حضرت بهاءالله داشتند یکی از زنان سرشناسِ آمریکا را مشتاق این آیین نمایند.
پیروان وفادار حضرت عبدالبهاء یقین داشتند ایشان مرکزی هستند که میبایست در حول محور ایشان در عهد و میثاق و پیمان الهی که حضرت بهاءالله فرموده بودند ثابتقدم بمانند و در اجرای اوامرشان که حفظ امرالله را در پی داشت جانانه بکوشند. در این میان حضرت عبدالبهاء حتی به آنان که نهایت عداوت را در حق ایشان مجرا میداشتند همچنان صبر و بخشندگی بیانتها نشان میدادند و در مسیر ناهموار وظایف خویش، پیش میرفتند.
اشخاص مهمی به دیدار حضرت بهاءالله و حضرت عبدالبهاء میآمدند. والی بیروت، ادوارد براون مستشرق برجسته در کمبریج و تعداد زیادی از زائرین که از سراسر اطراف آسیا مشرف به زیارت شدند. روزی حضرت بهاءالله در کنار درخت سروی در نیمه راه بالای کوه کرمل ایستاده بودند و به تخته سنگی در زیر پایشان اشاره نمودند و به حضرت عبدالبهاء فرمودند در همین نقطه باید مقامی ساخته شود.
در دوران زندانی در قلعه عکا، حضرت عبدالبهاء به درخواست پدرشان حضرت بهاءالله اولین رساله مهم خود را درباره علل عقبماندگی ایران در راههای آبادانی و بازسازی سرزمین محبوبش به نام رساله مدنیه به قلم کشیدند که مخاطبانش، حاکمان و رهبران و علمای دین و مردم ایران بودند. بعد از آن، مقاله شخصی سیاح را به قلم آوردند که هر دوی این آثار مشهور به دلیل جو حاکم، بینام به چاپ رسید تا مشتاقان آبادانی ایران از آن بهره جویند.
سفر دریایی که به خودی خود رنجآور و خستهکننده بود سرانجام در دروازه عکا پایان یافت. جایی که تبعیدشدگان زیر خورشید سوزان توسط جمعیت، مورد استهزا و تعصب و خصم و توهین قرار گرفته بودند. در آن زمان عکا لنگرگاهی نداشت و همه مجبور بودند از قایق تا ساحل در آب گام بردارند.
شهر عکا زمانی که حضرت بهاءالله به قلعهای خوفناک در آنجا تبعید شدند، در عمق ذلت و نکبت بود و نیت معاندین این بود که ایشان و آئین بهائی را در آن محیط به نابودی بکشانند.