
سران سپاه روم در نزد اسکندرند که نامه ای به آنها می رسد و خبر می دهد که میلاد آن کنیزک که با انطوطیه جنگ کرده بود را به حلب فرستاده و کنیزکی دیگر را به نزد اسکندر فرستاده است. اسکندر عصبانی می شود و فرمان به کشتن میلاد می دهد.
بوران دخت دیگر دلیلی بر پنهان کردن نام خود نمی بیند. اعلام می کند که من بوران دختم و با لشکر ساخته به سپاه اسکندر حمله می کند و آنها را تار و مار می کند.
اسکندر و سپاهیان درمانده اند که آیا این که به ما حمله کرد به حقیقت بوران دخت بود یا نه. انطوطیه می خواهد سر از کار او درآورد. غلامی که عاشق آن کنیزک بود که میلاد به نزد اسکندر فرستاده بود، پیغامی از اسکندر به بوران دخت می برد. بوران دخت می گوید ساعتی دیگر به جنگ بیرون خواهم آمد.