|خوانش غزلیات سعدی
هر اپیزود شامل یک غزل تدوین شده با موسیقی از یک آهنگساز ایرانی است
|
در پایان هر ۱۰ غزل یک فایل شامل ۱۰ غزل پیشین بدون موسیقی منتشر میشود
|خوانش غزلیات سعدی
هر اپیزود شامل یک غزل تدوین شده با موسیقی از یک آهنگساز ایرانی است
|
در پایان هر ۱۰ غزل یک فایل شامل ۱۰ غزل پیشین بدون موسیقی منتشر میشود
موسیقی: کامبیز روشن روان|
موسیقی: پیمان یزدانیان|
میرود: فعل «رفتن» در اینجا یعنی «گفته شدن، بر زبان جاری شدن»| روحپَرور: جان بخش| وجودِ حاضرِ غایب: وجود در اینجا به معنای «شخص، کَس» است و البته «وجود» در شعر سعدی و حافظ به معنای «تَن و بدن» نیز است| گو: بُگذار| شمع گو بمیر: بگذار شمع خاموش شود|چون: وقتی| مُنوّر: روشن| اَبْنای روزگار: مردم| میروم(بیت پنجم): اینجا «رفتن» به معنای «تصمیم گرفتن» است| نُزْل: هدیه، پیشکش| مِجْمَر: آتشدان یا عودسوز| عنبرینه: زیوری قوطی مانند که در آن عنبر پُر میکردند و بر گردن میآویختند| مُصَوَّر: قابل تصوّر| زَنهار: بر حذر باش، مبادا| هیهات: چه دور است
موسیقی: میلاد درخشانی|
لُعبت: محبوب زیبارو| لعل: سنگ قیمتی به رنگ سرخ روشن| که: چه کسی| مزیدن: چشیدن| بِهْ: میوهٔ بِه، در اینجا استعاره از «چانهٔ محبوب»| خِضْر: به روایا کسیست که به سبب نوشیدن آب حیات عمر جاودان یافت| حلالت نکنم: به تو روا ندارم، حرامت باشد| چشمهٔ حیوان: چشمه آبِ حیات| سِکَندَر: اسکندر| جمله: همه| برآمیزی: معاشرت کُنی| بَختِ رمیده: بختِ گُریز پا| عام: همگان| نسیم سحرش پرده دریده: «نسیم سحر پردهاش را دریده است»| تَتَر: تاتار، مهاجمان فاتحِ مغول| فُقاع: آبِ جو| کِشته: کشتزار
موسیقی: کامبیز روشن روان|
بدون تدوین|
غزل 51 تا 60
موسیقی: پیمان یزدانیان|
فراق: جدایی| چند است؟ : چقدر طول میکشد| گرفتم: گیرم، بر فرض| مِهرگُسِل: قطع کنندهٔ رشتهٔ محبت، بیوفا| با: به رَغمِ| بیخ: ریشه| «که» در بیت ۹ : «تا»| گُلآکَنْد: پر از گل| سودا: خیال| کاهبرگ: برگِ کاه| طاقت آهم نماند: مرا توانایی آه کشیدن نماند، دیگر نای آه کشیدن هم ندارم| خلق: مردم|
موسیقی: پیمان یزدانیان|
این تویی: در چاپ یغمایی «آن تویی» آمده| رفتار: راه رفتن، حرکت| مَلک: فرشته| در صورت مردم: به شکل انسان| نقشِ دیوار: کنایه از انسان یا چیزِ بیروح| دردمند: در اینجا «غصّهدار»| خاصه: به خصوص| تا نَپِنداری: مبادا خیال کنی|
موسیقی: مهبد شفیع نژاد|
موسیقی پیمان یزدانیان|
الحان: جمع لحن،نغمهها| چون: وقتی| جانبخش: زندهکننده| دلفریب: دلرُبا| یوسف: پسر یعقوب که در زیبایی مثل است| مُلکِ ملاحت: پادشاهی کشورِ زیبایی| در نظر آمد: دیده شد| نشان: خبر| رشک: حسادت| روحپرور: دلنواز| مگر: لابُد| عَنبَرفشان: مُعَطَّر| پرهَن قبا کردن: کنایه از پاره کردن پیراهن| کَمر: کمربند| میان: کمر
موسیقی: پیمان یزدانیان|
کاب: که آب| هلاک: مرگ| ظاهر: آشکار| کمان: استعاره از «ابروی معشوق»| بُرقَع: نقاب| کین: که این| تعظیم: بزرگ داشتن| یک نظر به گوشهٔ چشمِ ارادتی: نگاهی حاکی از کوچکترین نشانهٔ دوستی و محبَّت| حُکم از آنِ توست: حُکم، حکمِ توست| خَلق: مردم| صاحب: دوست، یار| زین بِهْ: «بِه» اینجا ایهام دارد، هم به معنای «بهتر» است (از این بهتر)و هم به معنای میوهٔ «به» است که در اینجا استعاره از «چانهٔ معشوق» است| جُرم: گناه
موسیقی: پیمان یزدانیان|
دِگَر: دیگر، متفاوت| حالت: حال، وضع| کِسْلام: که اسلام| ضَلالت: گمراهی| تُرُش کند: رو تُرش کند، اخم کند| شکیب: صبر| مَلالت: بیزاری| عَذرا: معشوقِ وامق| وامق: عاشق| رسالت: پیام| مُطرب: موسیقی دان| مدَّعی: کسی که به نا حق ادعای دانش کند| خاکِ او: خاکِ در خانه معشوق| حوالَت کند: بِسپارد، واگذار کند| گر سر قدم نمیکنمش: ضمیر «ش» متعلق به قدم است، اگر سر خود را در قدمش نکنم| خجالت: سرافکندگی| ضایع است: تَلَف شدن| بَِطالَت: در اینجا «بیهودهگویی»| تَعَنُّت: آزار| اِستِمالت: دلجویی| نقش: در اینجا «نوشته»| جهالت: نادانی
موسیقی: پیمان یزدانیان|
اعتدال: در اینجا یعنی راستی و موزونی| بازار شکستن: کنایه از، از رواج و رونق انداختن| شمعِ فلک: خورشید| خستهست: مجروح شده| روحانی:دارای پارسایی و صفا| دواب: چهارپایان| کَبَسْت: زهرْگیاه، زهر
موسیقی: کریستف رضاعی|
موسیقی: پیمان یزدانیان|
خضاب: هر موادی که با آن مو و سر و صورت و پوست را رنگ میکردند، مانند حنا| خطاب: رویاروی سخن گفتن| چشم بر چیزی بودن: کنایه از منتظر بودن| کباب بودن دل: کنایه از به شور و هیجان آمدن| مَمرِّ سیلاب: گذرگاه سیلاب، آبرو| خیل: قبیله | فی منظرکِ النَّار و الّیل: روز و شب در چهرهی توستدواب: چهارپایان|صواب: صحیح، درست| ثواب: کار نیکو| گُلبُن: بوتهٔ گل| قلندر: درویش| معاشران: دوستان| ابنای زمان: مردمِ روزگار| خیره:حیران و سرگشته| پوییدن: رفتن|
موسیقی: مسعود شعاری|
بُناگوش: نرمهٔ گوش| وَهم: تصوّر| اندر سخن آمدن: شروع به سخن گفتن| آتشِ روی: [تشبیه صریح] سرخی و برافروختگی چهره| حَطَب: هیزم| قضا: حکم الهی| نمییارم: نمیتوانم، جرأت نمیکنم| نه طریق ادب اسب: شرطِ ادب نیست| قَصَب: نوعی پارچه ظریف که از کتان نرم میبافند
بدون تدوین|
غزل 41 تا 50
موسیقی: حسام صدفی نژاد|
عشق ورزیدن: عاشقی کردن| ملامت: سرزنش| برخاستن: شروع کردن| برخاستن(مصرع دوم): از میان رفتن| شاهد: زیبارو| به خلوت بنشست: خلوت کرد| که: چه کسی| برانگیخت: در اینجا یعنی «به تاخت درآورد»| سَمند: اسب تیزرو، اسب مایل به رنگ زرد| عشق(بیت چهارم): در چاپ یغمایی «وَجْد» آمده| صَلاح: پرهیزگاری| مستوری: در لغت به معنای «پوشیدگی»، در اینجا معنای مجازی آن یعنی« پاکدامنی»| گُلْبُن: بوتهی گل، «گلبُنِ خندان» کنایه از «معشوق خوشرو»| غرامت: تاوان، زجر| دی: دیروز| زمانی: مدتی| به تَکَلُّف: در اینجا یعنی «از روی اکراه»
موسیقی: پوریا اخواص، کاوه صالحی|
خُرّم: در اینجا یعنی «خوشا»| بُقعه: در اینجا به معنای مطلقِ «جا، سرزمین، ناحیه»| دلِ بیمار: [بیماری دل عشق است] دلی که مبتلا به عشق است| صورتِبیجان: جسمِ بیروح| عیّار: حیلهگر| سَقیم: بیمار، ناخوش| مُقیم: ساکن، ماندگار| چهکُنی: به چه کارت میآید| احرار: جمع حُرّ، آزادگان، «احرار» به معنای «ایرانیان» هم هست
موسیقی: حسام ناصری|
سیرت: روش| اهلِصفا: پاکدلان| احتمال: تحَمُّل| شرط: لازمه| مالِکِردوقبول: صاحب اختیار| بِنَوازد: نوازش کند| هنوز: کماکان| جَزَع: زاری،[بندگان کماکان به دعا و زاری میپردازند]| قَفا: پسِ گردن،(در معنای مجازی) پُشتِ سَر| بَرقِ یَمانی: برقی که از جانب یمن بدرخشد(مطلع ستارهٔ سُهیل)و آن دلیل باران است، در شعر عاشقانه به خصوص شعر عرب میان برق(آذرخش، درخشش ابر پیش از باران) و عاشق رابطه عمیقی است| مُحَقِّق: در اصطلاح صوفیان کسی که حقیقت اشیاء بر او آشکار شده| یک دَمهِ: یک لحظه| دردِدل: در اینجا غم و اندوه نهفته در دل| چه دعوی کند: چه ادعایی میتواند داشته باشد؟| گرتوقَدممینهی: اگر تو قدم رنجه میکنی و پا پیش میگذاری| خوف: ترس| رجا: امید| دِرَم: سکهٔ نُقره| کیمیا: مادهای که فلزِ بیارزش را به طلا تبدیل میکند|
موسیقی: مهبد شفیع نژاد|
فارق: بیخبر | ماجرا: آنچه اتفاق افتاده| تیغ: شمشیر| بیدریغ: بیمضایقه، و در اینجا یعنی « دریغ ندارم و مضایقه نمیکنم»| نظر: چشم| صد چو مَنَش خون: خونِ صد نفر مانند من| حیف نباشد: نارَوا نیست، بجاست| که: زیرا| دوستتر: عزیزتر| مُشتاق: در روایت فروغی«دَعویِ عُشّاق»| نخواهد: لازم نمیداند| مایه: در اینجا «قوام و بنیاد و اصل»| دلشُده: عاشق| پایبَند: اسیر| زهره: جرأت، در چاپ فروغی «زهره گفتار نه» آمده| گردَنِجان: [ اضافه استعاری]| مالکِ مُلکِ وجود: کنایه از خداوند| حاکم: داور| نیام: غلاف| درافکن: اینجا یعنی «بریز»، در چاپ فروغی«برافکن» آمده| کز قِبَل ما: زیرا از جانب ما| بِگُدازی: بسوزانی| هر چه برآید: هر چه سر بزند| گو: در اینجا یعنی«بگذار، چه باک»