Home
Categories
EXPLORE
True Crime
Comedy
Society & Culture
Business
Sports
History
Technology
About Us
Contact Us
Copyright
© 2024 PodJoint
00:00 / 00:00
Sign in

or

Don't have an account?
Sign up
Forgot password
https://is1-ssl.mzstatic.com/image/thumb/Podcasts221/v4/bb/66/d4/bb66d4ba-2cff-d83c-9809-cf704ec0771c/mza_4655816102426781902.png/600x600bb.jpg
شعر با صدای شاعر
Schahrouz Kabiri
247 episodes
21 hours ago

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
Arts
Society & Culture,
History
RSS
All content for شعر با صدای شاعر is the property of Schahrouz Kabiri and is served directly from their servers with no modification, redirects, or rehosting. The podcast is not affiliated with or endorsed by Podjoint in any way.

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
Arts
Society & Culture,
History
Episodes (20/247)
شعر با صدای شاعر
مهدی اخوان ثالث | هستن

▨ نام شعر: هستن

▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

گفت و گو از پاک و ناپاک است

وز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینه

وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک

دارد اندر پستوی سینه

هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد

چند و چون از وی

گوید این ناپاک و آن پاک است

این به سانِ شبنم خورشید

وآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک است

نیز من پیمانه‌ای دارم

با سبوی خویش، کز آن می‌تراود خون (زهر)

گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم؛

ما اگر چون شبنم از پاکان

یا اگر چون لیسکان ناپاک

گر

نگینِ تاجِ خورشیدیم

ورنگونِ ژرفنای خاک

هرچه‌ایم، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد

آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟

ما به «هست» آلوده‌ایم، آری

همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد

نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست

افسری زر وَش هلال‌آسا، به سرهامان

ز افتخارِ

مرگِ پاکی، در طریقِ پوک

در جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنوده‌ایم، ای مرد

که دگر یادی از آنان نیست

ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست

گفت و گو از پاک و ناپاک است

ما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک

پست و ناپاکیم ما هستان

گر همه غمگین، اگر

بی‌غم

پاک می‌دانی کیان بودند؟

آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

سربیِ سردِ سپیده‌دم

سبز خطانی

که الواحِ سحر را سرخ‌رو کردند

بی جدال و جنگ

ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگ

ای کبوترها

کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترها

که من ار مستم، اگر هوشیار

گر چه می‌دانم

به هست آلوده مَردم، ای کبوترها

در سکوت برجِ بی‌کس مانده‌تان هموار

نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید

های پاکان! های پاکان! گوی

می‌خروشم زار

▨

مهدی اخوان ثالث

متخلص به م. امید

از دفتر شعر زمستان

منتشر شده به سال ۱۳۳۵

ــــــــــ

پی‌نوشت: شعر در نسخه‌ی چاپ شده، با نسخه‌ی این خوانش، جای واژه‌ی «خون»، واژه‌ی «زهر» آمده است


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 day ago
5 minutes 1 second

شعر با صدای شاعر
نیما یوشیج | داروگ

▨ نام شعر: داروگ

▨ شاعر: نیما یوشیج

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ موسیقی: قطعه‌ی کجایی از کیهان کلهر و علی بهرامی فرد، از آلبومِ تنها نخواهم ماند

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: «می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران.»

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

-چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

▨

نیما یوشیج

ـــــــــــــــــــــــــ

نشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
3 days ago
2 minutes 36 seconds

شعر با صدای شاعر
حافظ | زلف‌آشفته | دکلمه فرامرز اصلانی

▨ نام شعر: زلف آشفته

▨ شاعر: حضرت حافظ

▨ با صدای: فرامرز اصلانی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــــــ

زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست

پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست


نرگسش عَربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان

نیم‌شب، دوش به بالین من آمد، بنشست


سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزین

گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟


عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند

کافر عشق بُوَد گر نشود باده پرست


برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الست


آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم

اگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ پست {مست})


خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیرِ نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

▨


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
5 days ago
2 minutes 33 seconds

شعر با صدای شاعر
رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی

▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی

▨ شاعر: رضا براهنی

▨ با صدای: رضا براهنی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــ

تقدیم نامه‌ی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق

(آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)

ــــــــــــــــــــــــ

اگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشد

که خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانم

که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم

همیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اند

همیشه خواب می مانم

چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینم

که زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشم

و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویم

هنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتم


قدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و باز

اگر دقیق بگویم اگر دقیق اگر


جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت

به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه

وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم

جهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگر

چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شب

و شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!


همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


زمین به دور تو می چرخد در روز

و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفره

که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم

تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذ

و غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبها

و انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارند

اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن

و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!

نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفت

و بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگر

هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم

که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم

و خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگر


کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت

چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شود

وَ

سرا

زیر

جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان

و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم

“خودِ” مرا حرامیان خوردند

و از هضم رابع تاریخی پَست

عبور دادند

و در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُم

برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام

و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالا

همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


و شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن

لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده

و چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!

و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی

قدم به صحن خیابان گذاشته ای


▨

نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا

▨

* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.

** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ

*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 week ago
16 minutes 31 seconds

شعر با صدای شاعر
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟

▨ شاعر: سعید سلطانپور

▨ با صدای: سعید سلطانپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

به یاد سعید سلطانپور از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.

ــــــــــــــــ

با کشورم چه رفته است؟

با کشورم چه رفته است

که زندان‌ها

از شبنم و شقایق

سرشاراند

و بازماندگانِ شهیدان

- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -

در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟

با کشورم چه رفته است

که گل‌ها هنوز سوگوارند {داغدارند}؟


با شورِ گردباد

آنک

منم که تفته‌‌تر از گردبادها

در خارزارِ بادیه می‌چرخم

تا آتشِ نهفته به خاکستر

آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»

از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد

تا از قناتِ حنجره‌ها

فوجِ {موجِ } خشم و خون

روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.


این نعرهٔ من است

این نعرهٔ من است

که روی فلات می‌‌پیچد

و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد

و با هزار مشتِ گران

بر آب‌‌های عمان می‌کوبد

این نعره‌‌ی من است که می‌‌روبد

خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار


بعد از تو ای

ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!

ای خسروِ بزرگ!

که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی

ای آخرین ستاره!

خونین‌ترین سرور!

در باغِ ارغوان

در ازدحامِ خلق

در دوردست و نزدیک

من هیچ نیستم

جز آن مسلسلی که در زمینه‌ی یک انقلاب می‌گذرد

و خالی و برهنه و خون‌آلود

سهم و سترگ و سنگین

در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد

تا مثلِ خار سهمناک و درشتی

- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -

آینده را

بماند

در چشمِ روزگار

یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق

در ارتشِ مهاجمِ این نازی،

این تزار.


ای خشم ماندگار!

ای خشم!

خورشید انفجار، ای خشم!

تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام

در جامه‌‌های رسمی

آنک

آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!

مثل هزار توسنِ یال‌افشان

خون شیهه بسته است

بر این ویران

دیگر ببار

ببار ای خشم!

ای خشم!

چون گدازهٔ آتشفشان ببار

روی شبِ شکستهٔ استعمار.


اما دریغ و درد

که «جبریل»‌‌های «او»

با شهپر سپید

از هر طرف فرود می‌‌آیند

و قلبِ عاشقانِ زمان را

با چشم و چنگ و دندان می‌خایند

و پنجه‌های وحشتِ پنهان را

با خون این قبیله می‌‌آلایند

با این همه شجاع

با این همه شهید

با کشورم چه رفته است

که از خاکِ میهن گلگون

از کوچه‌‌های دهکده

از کوچه‌ های شهر

از کوچه‌‌های آتش

از کوچه‌های خون

با قلبِ سربداران

با قامتِ قیام

انبوه پاره‌پوشان

انبوه ناگهان

انبوه انتقام نمی‌‌آیند.


چشمِ صبورِ مردان

دیری‌‌ست

در پرده‌های اشک نشسته است

دیری‌ست قلب عشق

در گوشه‌های بند شکسته است

چندان ز تنگنای قفس خواندیم

که از پاره‌‌های زخم، گلو بسته است

ای دستِ انقلاب

مشتِ درشتِ مردم

گل‌مشتِ آفتاب

با کشورم چه رفته است؟

▨

سعید سلطانپور

ــــــــــــــــ

پی‌نوشت: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شبهای شعر گوته انجام شده است.


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 week ago
6 minutes 36 seconds

شعر با صدای شاعر
فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

و این منم

زنی تنها

درآستانه‌ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

و یاس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست‌های سیمانی.


زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل‌ها را می‌دانم

و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

نجات‌دهنده در گور خفته است

و خاک، خاک پذیرنده

اشارتی‌ست به آرامش


زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


در کوچه باد می‌آید

در کوچه باد می‌آید

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون


و این زمان خسته‌ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند

و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می‌کنند

- سلام

- سلام

و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.


در آستانه‌ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه‌ها

و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت


چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

صبور،

سنگین،

سرگردان،

فرمان ایست داد.

چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

زنده نبوده‌است


در کوچه باد میآید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ‌های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد.


آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را


با خود به قصر قصه‌ها بردند

و اکنون

دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آب‌های جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است

در زیر پا لگد خواهد کرد؟


ای یار، ای یگانه‌ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

نمایان شد


انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند


انگار

آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوخت

چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود


در کوچه باد می‌آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد

ستاره‌های عزیز

ستاره‌های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد

دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

نگاه کن که در اینجا

زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟


من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم

من سردم است و می‌دانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند.


خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکل‌های هندسی محدود

به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

من عریانم، عریانم، عریانم

مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

و زخم‌های من همه از عشق است

از عشق، عشق، عشق.

من این جزیره‌ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده‌ام

و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد


سلام ای شب معصوم!

سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را

به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی

و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

ارواح مهربان تبرها را می‌بویند

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.


سلام ای شب معصوم!


میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله‌ایست.


چرا نگاه نکردم؟

مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد


چرا نگاه نکردم؟

انگار مادرم گریسته بود آنشب

آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بود

و من در آینه می‌دیدمش،

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم


انگار مادرم گریسته بود آنشب.

چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم؟

تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند

که دست‌های تو ویران خواهد شد

و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت

گشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند

و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت

...


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 week ago
28 minutes 32 seconds

شعر با صدای شاعر
بهرام بیضایی | سرو آزاده

▨ قطعه: سرو آزاده

▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری


شاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 week ago
2 minutes 56 seconds

شعر با صدای شاعر
هوشنگ ابتهاج | صبح آزادی

▨ نام شعر: صبحِ آزادی

▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج

▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج

▨ موسیقی متن: قطعه‌ی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی

▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروز

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

بیا ای چشمِ روشن‌بین که خورشیدی عجب زادم


ز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه می‌تابد

که در پیراهنِ خود آذرخش‌آسا درافتادم


چو از هر ذره‌ی من آفتابی نو به چرخ آمد

چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم؟


تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، اما

دری زین دخمه سوی خانه‌ی خورشید بگشادم


الا ای صبحِ آزادی! به یاد آور در آن شادی

کزین شب‌های ناباور مَنَت آواز می‌دادم


در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخَت خالی

به دل می دیدمت، وز جان سلامت می‌فرستادم


سزد کز خونِ من نقشی بر آرد لعلِ پیروزت

که من بر دُرجِ دل، مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم


به جز دامِ سَرِ زلفت که آرامِ دلِ سایه‌ست

به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

▨

هوشنگ ابتهاج، متخلص به الف. سایه


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 week ago
3 minutes 37 seconds

شعر با صدای شاعر
سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است

▨ شاعر: حضرت سعدی

▨ با صدای: ارژنگ آقاجری

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ـــــــــــــــــــــــــ

شبِ فراق که داند که تا سحر چندست

مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست


گرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانندست؟


پیامِ من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوندست


قسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -


که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،

هنوز دیده به دیدارت آرزومندست


بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکندست


خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست


عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکندست


اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست


ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست


فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوندست


ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

▨ 

شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
2 weeks ago
3 minutes 48 seconds

شعر با صدای شاعر
مهدی اخوان ثالث | کتیبه

▨ نام شعر: کتیبه (تخته سنگ)

▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

▨ موسیقی: رامین جوادی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ــــــــــــــــــ

فتاده تخته‌سنگ آنسوی‌تر، انگار کوهی بود

و ما این‌سو نشسته، خسته‌انبوهی

زن و مرد و جوان و پیر

همه با یکدیگر پیوسته، لیک از پای

وَ با

زنجیر

اگر دل می‌کشیدت سوی دلخواهی

به سویش می‌توانستی خزیدن، لیک تا آنجا که رخصت بود

تا زنجیر


ندایی بود در رویای خوف و خستگی‌هامان

و یا آوایی از جایی، کجا؟ هرگز نپرسیدیم

چنین می‌گفت:

فتاده تخته‌سنگ آنسوی، وز پیشینیان پیری

بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هرکس جفت


چنین می‌گفت چندین بار

صدا، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می‌خفت

و ما چیزی نمی‌گفتیم

و ما تا مدتی چیزی نمی‌گفتیم

پس از آن نیز تنها در نگه‌مان بود اگر گاهی

گروهی شک و پرسش، ایستاده بود

و دیگر

سیل و خیلِ خستگی بود و فراموشی

و حتی در نگه‌مان نیز خاموشی

و تخته‌سنگ آن سو اوفتاده بود


شبی که لعنت از مهتاب می‌بارید

و پاهامان ورم می‌کرد و می‌خارید

یکی از ما که زنجیرش کمی سنگین‌تر از ما بود

لعنت کرد گوشش را و نالان گفت:‌ باید رفت

و ما با خستگی گفتیم

 لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز

باید رفت

و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته‌سنگ آنجا بود

یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند:

کسی راز مرا داند

که از این‌رو به آن‌رویم بگرداند


و ما با لذتی بیگانه این رازِ غبارآلود را مثل دعایی زیر لب

تکرار می کردیم

و شب شطّ جلیلی بود پر مهتاب

هلا، یک... دو... سه.... دیگر بار

هلا، یک... دو... سه.... دیگر بار

عرق‌ریزان، عزا، دشنام، گاهی گریه هم کردیم

هلا، یک، دو، سه، زین‌سان بارها بسیار

چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی

و ما با آشناتر لذتی،

هم خسته هم خوشحال

ز شوق و شور مالامال

یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود

به جهدِ ما درودی گفت و بالا رفت

خطِ پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند

و ما بی‌تاب

لبش را با زبان تَر کرد ما نیز آنچنان کردیم

و ساکت ماند

نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند

دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مُرد

نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم

بخوان!‌ او همچنان خاموش

برای ما بخوان! خیره به ما ساکت نگا می‌کرد

پس از لختی

در اثنایی که زنجیرش صدا می‌کرد

فرود آمد، گرفتیمش که پنداری که می‌افتاد

نشاندیمش

به دست ما و دست خویش لعنت کرد

چه خواندی، هان ؟

مکید آب دهانش را و گفت آرام

نوشته بود

همان؛

کسی راز مرا داند

که از این‌رو به آن‌ویم بگرداند


نشستیم

َو

به مهتاب و شب روشن نگه کردیم

و شب شطّ علیلی بود

▨

مهدی اخوان ثالث

خرداد ماه ۱۳۴۰

از دفتر شعر: از این اوستا

ــــــــ

پی‌نوشت: این نسخه از خوانش شاعر پیاده شده و با نسخه‌ی چاپ شده در دفتر شعر، در چند واژه، تفاوت‌هایی دارد


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
2 weeks ago
10 minutes 6 seconds

شعر با صدای شاعر
نفس باد صبا | حافظ | صدای بهاءالدین خرمشاهی

▨ نام شعر: نفس باد صبا

▨ شاعر: حضرت حافظ

▨ با صدای: بهاءالدین خرمشاهی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــ

نفسِ بادِ صبا مشک‌فشان خواهد شد

عالَمِ پیر دگرباره جوان خواهد شد


ارغوان جامِ عقیقی به یمن (سمن) خواهد داد

چشمِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد


این تَطاول که کشید از غمِ هجران بلبل

تا سراپردهٔ گل نعره‌زنان خواهد شد


گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد


ای دل ار عشرتِ امروز به فردا فکنی

مایهٔ نقدِ بقا را که ضَمان خواهد شد؟


ماه شعبان مَنِه از دست قدح، کاین خورشید

از نظر تا شبِ عیدِ رمضان خواهد شد


گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد


مطربا مجلسِ انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد؟


حافظ از بهر تو آمد سویِ اقلیمِ وجود

قدمی نِه به وداعش که روان خواهد شد

▨

حافظ


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
2 weeks ago
3 minutes 31 seconds

شعر با صدای شاعر
حامد عسکری | من هنوزم شبیه بچگیام

▨ نام شعر (ترانه): من هنوزم شبیه بچگیام (از پاستیل تا عشق)

▨ شاعر: حامد عسکری

▨ با صدای: حامد عسکری

♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــــــــــ

من هنوزم شبیه بچگیام

داغ ِ بستنی می‌سوزه تو گلوم


تمام ِ روزام تابستون ِ بَمه

من هنوز عاشق کیم ِ دوقلوم


من هنوزم شبیه بچگیام

تو سرم هزار تا قمری می‌پره


هنوزم وقتی نوشابه می‌خَرم

اونی رو ورمی‌دارم که پُر تره


کله‌ی زده با ماشین ِ چهار

زانوهای همیشه پر خراش


دنبال دوشاخه واسه ساختنِ

تیر کمونایی با دقت کلاش


ازم عکسی اگه باقی مونده

یا کنار نخله یا تو کوچه‌هاش


هیشکی واسه من تولد نگرفت

توی اون شهری که قنادی نداشت


ولی تو یه بچه‌شهری بودی

مهدکودکت ماکارونی می‌داد


بستنی واست یه آرزو نبود

مداد ِ نوکیت گرون بوده زیاد


گل‌سرهای گرون و رنگارنگ

بعد یه هفته واست تکراری بود


-کمدت -اونی که روش باربی داشت

یه کلکسیون جوراب شلواری بود


توی ِ تخت صورتیت خوابیدی

نوار قصه‌هاتو گوش کردی


طبق آماری که عکسا می‌دان

بیست و چندتا کیکو خاموش کردی


اسکی توی پیستای قُرُق شده

دلخوشی ِ روزای ِ تعطیلته


لواشک‌هاتو کیلویی می‌خری

ماهی یه تومن پول پاستیلته


من با کاسه‌ای که زنجیر بِش بود

تشنگی م تلف شده اما تو


نشده یه دفعه امتحان کنی

لیوان ِ لب زده‌ی باباتو


نمی‌خوام ساده قضاوتت کنم

نمیخوام بگم که من خوب، تو بدی


شب به شب تو آینه به خودم می‌گم

هی پسر! کجا به دنیا اومدی


ما دو تا به درد هم نمی‌خوریم

بذا زندگیت بازم لطیف بشه


من دهاتی‌ام به زندگیت برس

حیفه که شناسنامه‌ت کثیف بشه

▨

حامد عسکری


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
2 weeks ago
4 minutes 10 seconds

شعر با صدای شاعر
حسین منزوی | اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده

▨ شعر: اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده

▨ شاعر: حسین منزوی

▨ با صدای: حسین منزوی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

_____________

اینک این من؛ سر به سودای پریشانی نهاده

داغ ِ نامت را نشان کرده به پیشانی نهاده


گریه‌ام را می‌خورم زیرا که می‌ترسم ز باران

مثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهاده


از هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟

با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــ


تا که بیدارش کند، کِی؟ بخت من اکنون که خواب است

سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهاده


ذرّه ‌ذرّه می‌روم تحلیل ٬ سنگ ساحلم من

خویش را در معرض امواج توفانی نهاده


شاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود را

پای هر یک زین غزل‌های سلیمانی نهاده


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
3 weeks ago
2 minutes 45 seconds

شعر با صدای شاعر
رضا براهنی | نیامد

▨ نام شعر: نیامد

▨ شاعر: رضا براهنی

▨ با صدای: رضا براهنی

▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیری

ـــــــــــــــــ

نیامد

دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت

که آفتاب بیاید

نیامد

به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند

که آفتاب بیاید

نیامد

چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدم

شبانه روز دریدم، دریدم

که آفتاب بیاید

نیامد

چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش

چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

نیامد

کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

چو آمدم به خیابان

دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

نیامد

اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

ولی گریستن نتوانستم

نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

که آفتاب بیاید

نیامد.

▨

رضا براهنی


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
3 weeks ago
2 minutes 55 seconds

شعر با صدای شاعر
فروغ فرخ‌زاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو

▨ نام شعر: عروسک کوکی

▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

ــــــــــــــــ

بیش از این‌ها، آه، آری

بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند

**

می‌توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بی‌رنگ، بر قالی

در خطی موهوم، بر دیوار


می‌توان با پنجه‌های خشک

پرده را یکسو کشید و دید

در میان کوچه باران تند می‌بارد

کودکی با بادبادک‌های رنگینش

ایستاده زیر یک طاقی

گاری فرسوده‌ای میدان خالی را

با شتابی پرهیاهو ترک می‌گوید

می‌توان بر جای باقی ماند


در کنار پرده، اما کور، اما کر

می‌توان فریاد زد

با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

«دوست می‌دارم»

می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مرد

ماده‌ای زیبا و سالم بود

با تنی چون سفره‌ی چرمین

با دو پستانِ درشتِ سخت

می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

عصمتِ یک عشق را آلود


می‌توان با زیرکی تحقیر کرد

هر معمای شگفتی را

می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت

می‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف


می‌توان یک عمر زانو زد

با سری افکنده، در پای ضریحی سرد

می‌توان در گورِ مجهولی خدا را دید

می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت

می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید

چون زیارتنامه‌خوانی پیر


می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

حاصلی پیوسته یکسان داشت

می‌توان چشمِ تو را در پیله‌ی قهرش

دکمه‌ی بی‌رنگِ کفشِ کهنه‌ای پنداشت

می‌توان چون آب در گودال خود خشکید

می‌توان زیباییِ یک لحظه را با شرم

مثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوری

در تهِ صندوق مخفی کرد

می‌توان در قاب خالی‌مانده‌ی یک روز

نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت

می‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ی دیوار را پوشاند

می‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیخت


می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود

با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید

می‌توان در جعبه‌ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفت

می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی

بی‌سبب فریاد کرد و گفت

«آه، من بسیار خوشبختم»

▨

فروغ فرخ‌زاد

از دفتر شعر تولدی دیگر


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
3 weeks ago
6 minutes 12 seconds

شعر با صدای شاعر
نادر نادرپور | خطبه‌ی زمستانی

▨ نام شعر: خطبه‌ی زمستانی

▨ شاعر: نادر نادرپور

▨ با صدای: نادر نادرپور

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

ای آتشی که شعله‌کشان از درون شب

برخواستی به رقص

اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان


ای یادگار خشم فروخورده‌ی زمین

در روزگار گسترش ظلم آسمان


ای معنی غرور

ای نقطه‌ی طلوع و غروب حماسه‌ها

ای کوه پرشکوه اساطیر باستان

ای خانه‌ی قباد

ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت

ای سرزمین کودکی زال پهلوان

ای قله‌ی شگرف

گور بی‌نشانه‌ی جمشید تیره‌روز

ای صخره‌ی عقوبت ضحاک تیره‌جان


ای کوه، ای تهمتن، ای جنگجوی پیر

ای آن که خود به چاهِ برادر فرو شدی

اما کلاه سروری خسروانه را

در لحظه‌ی سقوط

از تنگنای چاه

رساندی به کهکشان

ای قله‌ی سپید در آفاقِ کودکی

چون کله‌قند سیمین در کاغذِ کبود

ای کوه نوظهور در اوهامِ شاعری

چون میخِ غول‌پیکر بر خیمه‌ی زمان


من در شبی که زنجره‌ها نیز خفته‌اند

تنهاترین صدای جهانم که هیچ‌گاه

از هیچ سو، به هیچ صدایی نمی‌رسم

من در سکوت یخ‌زده‌ی این شب سیاه

تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم

تنهاتر از خدا

در کار آفرینشِ مستانه‌ی جهان

تنهاتر از صدای دعای ستاره‌ها

در امتداد دستِ درختان بی‌زبان

تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم

در شهر خفتگان


هان، ای ستیغِ دور

آیا بر آستان بهاری که می‌رسد

تنهاترین صدای جهان را سکوت تو

امکان انعکاس توانَد داد؟


آیا صدای گمشده‌ی من نفس‌زنان

راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟


آیا دهان سرد تو را، لحنِ گرمِ من

آتشفشانِ تازه تواند کرد؟


آه ای خموشِ پاک

ای چهره‌ی عبوس زمستانی

ای شیر خشمگین

آیا من از دریچه‌ی این غربت شگفت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گُرده‌ی فراخ تو خواهم دید؟

آیا تو را دوباره توانم دید؟

▨ 

نادر نادرپور از کتاب: زمین و زمان


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
3 weeks ago
5 minutes 38 seconds

شعر با صدای شاعر
احمد شاملو | در آستانه

▨ نام شعر: در آستانه

▨ شاعر: احمد شاملو

▨ با صدای: احمد شاملو

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــ

در ابتدا صدای محمود دولت‌آبادی را می‌شنوید.

ـــــــــــــــــ

باید اِستاد و فرود آمد

بر آستانِ دری که کوبه ندارد،

چرا که اگر به‌گاه آمده‌باشی دربان به انتظارِ توست و

اگر بی‌گاه

به درکوفتن‌ات پاسخی نمی‌آید.


کوتاه است در،

پس آن به که فروتن باشی.

آیینه‌یی نیک‌پرداخته توانی بود

آنجا

تا آراستگی را

پیش از درآمدن

در خود نظری کنی

هرچند که غلغله‌ی آن سوی در زاده‌ی توهمِ توست نه انبوهی‌ِ مهمانان،

که آنجا

تو را

کسی به انتظار نیست.

که آنجا

جنبش شاید،

اما جُنبنده‌یی در کار نیست:

نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف

نه عفریتانِ آتشین‌گاوسر به مشت

نه شیطانِ بُهتان‌خورده با کلاهِ بوقیِ منگوله‌دارش

نه ملغمه‌ی بی‌قانونِ مطلق‌های مُتنافی. ــ

تنها تو

آنجا موجودیتِ مطلقی،

موجودیتِ محض،

چرا که در غیابِ خود ادامه می‌یابی و غیابت

حضورِ قاطعِ اعجاز است.

گذارت از آستانه‌ی ناگزیر

فروچکیدن قطره‌ قطرانی‌ است در نامتناهی‌ ظلمات:

«ــ دریغا

ای‌کاش ای‌کاش

قضاوتی قضاوتی قضاوتی

درکار درکار درکار

می‌بود!» ــ

شاید اگرت توانِ شنفتن بود

پژواکِ آوازِ فروچکیدنِ خود را در تالارِ خاموشِ کهکشان‌های بی‌خورشیدــ

چون هُرَّستِ آوارِ دریغ

می‌شنیدی:

«ــ کاشکی کاشکی

داوری داوری داوری

درکار درکار درکار درکار…»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بی‌ردای شومِ قاضیان.

ذاتش درایت و انصاف

هیأتش زمان. ــ

و خاطره‌ات تا جاودانِ جاویدان در گذرگاهِ ادوار داوری خواهد شد.

□

بدرود!

بدرود! (چنین گوید بامدادِ شاعر:)

رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی اجبار

شادمانه و شاکر.


از بیرون به درون آمدم:

از منظر

به نظّاره به ناظر. ــ

نه به هیأتِ گیاهی نه به هیأتِ پروانه‌یی نه به هیأتِ سنگی نه به هیأتِ برکه‌یی، ــ

من به هیأتِ «ما» زاده شدم

به هیأتِ پُرشکوهِ انسان

تا در بهارِ گیاه به تماشای رنگین‌کمانِ پروانه بنشینم

غرورِ کوه را دریابم و هیبتِ دریا را بشنوم

تا شریطه‌ی خود را بشناسم و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهم

که کارستانی از این‌دست

از توانِ درخت و پرنده و صخره و آبشار

بیرون است.


انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:

توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن

توانِ شنفتن

توانِ دیدن و گفتن

توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن

توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان

توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی

توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت

و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی عریان.


انسان

دشواری وظیفه است.

□

دستانِ بسته‌ام آزاد نبود تا هر چشم‌انداز را به جان دربرکشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر

هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.


رخصتِ زیستن را دست‌بسته دهان‌بسته گذشتم دست و دهان بسته

گذشتیم

و منظرِ جهان را

تنها

از رخنه‌ی تنگ‌چشمی‌ حصارِ شرارت دیدیم و

اکنون

آنک دَرِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر و

آنک اشارتِ دربانِ منتظر! ــ


دالانِ تنگی را که درنوشته‌ام

به وداع

فراپُشت می‌نگرم:


فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.


به جان منت پذیرم و حق گزارم!

(چنین گفت بامدادِ خسته.)

▨

احمد شاملو

بیست‌ونهم آبانِ ۱۳۷۱

از دفتر شعر در آستانه


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
4 weeks ago
10 minutes 45 seconds

شعر با صدای شاعر
یوسفعلی میرشکاک | سلام بر تو ای جنون

▨ نام شعر: سلام بر تو ای جنون

▨ شاعر: یوسفعلی میرشکاک

▨ با صدای: یوسفعلی میرشکاک

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام بر تو ای جنون! که می‌دهی فراری‌ام

از این حصارِ دل‌شکن به جاده می‌سپاری‌ام


هزار بار برده‌ای به بادها سپرده‌ای

دوباره خسته دیده‌ای به دست خود حصاری‌ام


جنون بیا رها مکن که عقل بشکند مرا

به دست کهنه‌خصمِ خود چگونه می گذاری‌ام؟


غریبه‌ام هنوز هم اگرچه دستِ دوستان

چو مار می‌خزد برون ز آستین به یاری‌ام


همیشه بیم داشتم که گر ز پا درافکند

زمانه‌ام به دشمنی ز خاک برنداری‌ام


ز خاک برنداشتی، نمانده جایِ آشتی

چه بیهده‌ست این که سر به شانه می‌گذاری‌ام

▨

یوسفعلی میرشکاک


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 month ago
3 minutes 23 seconds

شعر با صدای شاعر
شهریار | نوای نای عراقی

▨ شعر: نوای نای عراقی

▨ شاعر: شهریار‌

▨ با صدای: شاعر

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

_________

رهی از نوای نایم بزن و هوای نایی

که دمی چو نی بنالم به نوای بینوایی


به همان فریبِ طفلی، طربِ جوانی از من

به چه جادویی جُدا شد که امان از این جدایی


چه دلی که بر جبینش همه داغِ بی‌نصیبی

چه گلی که بر نگینش همه نقش بی‌وفایی


به طبابتی که دانی بفرست دردِ عشقم

به علاجِ بی‌طبیبی و دوای بی‌دوایی


به خلوصِ خلوت شب، که بر آر سر ز خوابم

به صفای اصفیا و به ولای اولیایی


درِ بارگاهِ نازم بگشا به رخ که آنجا

نه نیازِ خودفروشی نه نمازِ خودنمایی


چه مقامِ کبریایی که فقیرِ خاکساری

سرِ سروری برآرد به‌مقامِ کبریایی


من اگر چه بندگی را به‌خدا رسانده باشم

همه بنده‌ام خدایا به تو می‌رسد خدایی


به کمند خود که صیدِ دل عاشقان مسکین

بنواز از آن اسیری! برهان از این رهایی!


به‌ستاره‌ای سحر کن رهِ وادیِ شب من

که سپیده سر بر آرم به دیارِ روشنایی


به نویدِ آشنا و به صدای پایِ عاشق

در و دشت، نینوا کن به نوای آشنایی


به طوافِ کعبه، سنگِ محکِ ریاضتت بود

که جدا شدیم از هم من و زاهدِ ریایی


بکشان به عاشقانم که کشی به جرم عشقم

مگرم نه وعده دادی که کشی و بر سر آیی؟


غزل عراقی ای دل! نه چنان دمی گرفته است

که تو دم زدن توانی دگر از غزل‌سرایی


شب هجر بود و شمعم به زبانِ شعله می‌گفت

تو بسوز شهریارا که تو سازگار مایی

▨

سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی 

متخلص به شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 month ago
6 minutes 7 seconds

شعر با صدای شاعر
نیما یوشیج | با غروبش | صدای احمد کیایی

▨ نام شعر: با غروبش

▨ شاعر: نیما یوشیج

▨ با صدای: احمد کیایی

▨ پالایش و تنظیم: شهروز

ـــــــــــــــــ

لرزش آورد وخود گرفت و برفت

روزِ پادرنشیبِ دست‌به‌کار

درسرکوه‌های زرد و کبود

همچنان کاروانِ سنگین‌بار.


هر چه با خود به باد ِغارت برد

خنده‌ها، قیل وقال‌ها در ده

برد این جمله را وز او همه‌جا

شد غمین و خموش و دزد زده.


دیدم زدست‌کِاراوکه نماند

در تهیگاه کوه و مانده‌ی دشت

هیکلی جز به ره شتاب که داشت

جویی آرام آمده سوی گشت.


یک نهان ماند لیک و روزندید

با غروبش که هرچه کرد غروب

وآن نهان بود، داستان دو دل

که نیامد به دست او منکوب.


پس از آنی که رخت برد به در

زین سرای فسوس هیکل روز

باز آنجا به زیرآن دو درخت

آن دو دل‌داده، آمدند به سوز.

▨ 

نیما یوشیج

فروردین ماه ۱۳۲۳


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Show more...
1 month ago
2 minutes 53 seconds

شعر با صدای شاعر

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.